|
|
|
|
دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
یک دفتر را می شود یک شبه تمام کرد و یک ورق را می شود سالیانی سفید گذاشت. بعد از گذر سالها دریافته ام که برای پر کردن دفتری سفید، جدای ازقلم و نور و جوهر، داشتن قلبی اندوهگین و خلوتی عمیق تنهایی ای گسترده نیاز است....
¤ ساعت٢:٠٩ ب.ظ parva .........چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
عید است!
نزدیک عید است.دستها در تمیزی درگیر شیشه و آینه و میز. و فرشها میهمان آفتاب و باد و آب. تنگ ها از پستو در آمده اند و ماهی ها منتطرند تا تور شوند.سبزه ها جوانه زده اند و ترمه با همه ی بته جقه هایش نشسته روی طاقچه. زن به سرعت خانه را می شورد و می روبد.خرید عید می کند و با خودش تکرار می کند چند روز مانده تا... عید است.نزدیک عید است. شیرینی و آجیل و شکلات از دست بچه ها پریده اند بالای کابینت ها. و قرآن با دستمالی تمییر شده و بوسه ای به خود دیده و دارد برکت تقس می کند به پولهای لابه لای ورقهایش. پیرها خوشحال و سرمست؛ میانسالها درگیر کار و بار و بچه ها در حال تهیه ی لیست چه کسی چقدر عیدی میدهدشان! عید است..نزدیک عید است... . دلها شاد و لبها خندان. اما حیف, من خانه ای ندارم برای تکاندن. همه ی خانه ام دو پتوست و همه ی پنجره ام یک سوراخ.میهمانانم سه دیوار و یک در. و من از خطهای روی دیوار فهمیدم که بیرون از این زندان عید است...نزدیک عید است... چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
نانوا
حالا که قلم روان است؛ حالا که دست و وقت و کاغذی هست... حالا که چای و پتو و آتش داغند... نانی به تنور عشق نمی چسبد آقا! روزگاری ست که نانوا مرده ست!!! |