دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
وقتی ناراحتم
بگو ظرفها را من کف می زنم ، تو آب بکش آنوقت شانه هایمان می خورد به هم. دستهایمان می خورد بهم و شیر آب هی سر می کشد میانمان @ دفتر نوشته هایم را باز کن و متنی بخوان و بلند بگو چقد این یکی را دوست دارم. کاش بیشتر بنویسی آنوقت نگاهمان گره می خورد به دفترم .صدایم لحنی میگیرد: کدام یکی؟ و خاطرات پخش میشوند در هوا. @ گوشی ات را بردار و شماره ام را بگیر و بگو خانوم با من دوست می شوی؟ آنوقت لبهایمان به خنده باز می شود .خریدارانه بهم زل میزنیم و دوباره باهم دوست می شویم. @ من را ببر تماشای غروب. آنوقت سرم میرود به شانه ات. دستهایمان در هم گم میشوند و رنگ چشمهایمان می شود یکی: عسلی- پرتغالی @ ، بگو برویم خاک گلدانها را عوض کنیم ...با صدای ببعی بگو لیدیز اند جنتلمن، تودی وی دیسایدد برایم یادداشت بگذار: ........ @ وقتی ناراحتم/تنهایم نگذار
parva .........
دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
 
یک دفتر را می شود یک شبه تمام کرد و یک ورق را می شود سالیانی سفید گذاشت. بعد از گذر سالها دریافته ام که برای پر کردن دفتری سفید، جدای ازقلم و نور و جوهر، داشتن قلبی اندوهگین و خلوتی عمیق تنهایی ای گسترده نیاز است....
parva .........
چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
عید است!

نزدیک عید است.دستها در تمیزی درگیر شیشه و آینه و میز.

و فرشها میهمان آفتاب و باد و آب.

                    تنگ ها از پستو در آمده اند و ماهی ها منتطرند تا تور شوند.سبزه ها جوانه زده اند و ترمه با همه ی بته جقه هایش نشسته روی طاقچه.

         زن به سرعت خانه را می شورد و می روبد.خرید عید می کند و با خودش تکرار می کند چند روز مانده تا...

                               عید است.نزدیک عید است.

شیرینی و آجیل و شکلات از دست بچه ها پریده اند بالای کابینت ها.

و قرآن با دستمالی تمییر شده و بوسه ای به خود دیده و دارد برکت تقس می کند به پولهای لابه لای ورقهایش.

پیرها خوشحال و سرمست؛ میانسالها درگیر کار و بار و بچه ها در حال تهیه ی لیست چه کسی چقدر عیدی میدهدشان!

                       عید است..نزدیک عید است... .

دلها شاد و لبها خندان.

اما حیف,

من خانه ای ندارم برای تکاندن.

همه ی خانه ام دو پتوست و همه ی پنجره ام یک سوراخ.میهمانانم سه دیوار و یک در.

و من از خطهای روی دیوار فهمیدم که بیرون از این زندان

عید است...نزدیک عید است...

parva .........