بهانه ی تو!

زندگی

برای تو /برای من

تا به حال لحظه ای بوده است از کشمکش و دعوا و شیطانی.

آن قدر که همسایه ها فکر می کنند ما صاحب چند بچه ی قد و نیم قدیم.

که هستیم.

من صاحب کودکی ات و تو مالک بچگی ام.

مبل خانه التماس می کند که بنشینید و جا کفشی صدا در می آورد :من بیکارم. یخچال اعلامیه صادر می کند که خالیست و فریزر همیشه قهر است که نان نمی خری. با لباسهایت می شود برید و با اتاق مطالعه می شود گم شد .

سوسک ها هم تیمی تو اند .قبول نیست وقتی از شاخک می گیری و دنبالم می کنی : سوکس.

گلدانها بچه های من و آن خمره های بزرگ شصت ساله ل له شان.

از مدرسه که می آیی می توانی با دوستانت پلی استیشن بازی کنی و تخمه بشکنی.من هم یه هو بپرم وسط بازی تان و دسته را بدزدم که به من هم یاد بدهید:  الکی!

با دوستم می روم مسافرت.تنها می روم مسافرت.می رویم تماشای غروب.تو خوشحال می شوی و تشویقم می کنی.

شبها خودت را به خواب می زنی که مسواک نزنی.نمی شود که!با آن هیکل دراز پا می زنی به زمین و غر می زنی و بعد از مسواک به اعتراض دندانهایت را نشان می دهی و فرتی می خوابی.خر پف.خر پف.

زبان نمکدان ها را نمی دانی.یکی پرنده است و دیگری ماهی.مدام می پرسی نمکدانها کجا هستندو می شنوی جلوی دستت.

وقتی منتظری عجولی و وقتی منتظرت هستند صبور.    :آیینه به خودم!

هنوز هم انحصار زبان درازی با صدا را در اختیار دارم و تو حرص می خوری که بلد نیستی. پ....اپ.... 

 

تو زیادی . من زیادم ولی روزها زیادتر.بازی های ما بچه گانه و زندگی   بچه گانه تر.و حالا که فرصتی یافته ام برای مرور؛ دلم تو را خواست و بازی های عزیزمان را.

آن تی شرت عکس کاناپه ای که برای خنده خریدی را پوشیده ام و روی چند لک قهوه ای که ریخته بودم روی کاناپه اش , دو تا بچه مورچه نقاشی کردم که دارند بالا و پایین می پرند.

شاد  و       تنها و         بی بهانه.

 

 

 

همین!

 

 

/ 15 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زینب

سلام. خیلی شوخی و جدیت معلوم نیست. این داستان بود یا حقیقت؟!

تبسم

سلام بانوی دیر آشنا...احوال شما؟ عاشق اون بچه مورچه هام.

دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده بود ... وقتی بهانه ای برای نوشتن نداری همین بهانه ی دلتنگی کفایت می کند .... همین

مادر سپید

چطوری بانوی گل و پروانه .. حرفهای نگفته ات رو کجای قلبت مینویسی که اینقدر دلتنگ شدی ؟

نمی دانم این روزها ، روزهای سکوتند یا روزهای نوشتن .... لابد روزهای سکوتند ..... لابد .... همین

پروا

سلام پرواجون چه خوب یه هم اسمی پیداکردم[گل]

رضا

ایا ملاقات با پدرتون را ایراد نمی گیرند اگر نه ادرس زندان و روز و ساعت ان را بنویسید؟

سمیرا

شاد... تنها .... بی بهانه... چقدر دلنشین :)

پروا

ا چه جالب!!! منم اسمم پرواست