عید است!

نزدیک عید است.دستها در تمیزی درگیر شیشه و آینه و میز.

و فرشها میهمان آفتاب و باد و آب.

                    تنگ ها از پستو در آمده اند و ماهی ها منتطرند تا تور شوند.سبزه ها جوانه زده اند و ترمه با همه ی بته جقه هایش نشسته روی طاقچه.

         زن به سرعت خانه را می شورد و می روبد.خرید عید می کند و با خودش تکرار می کند چند روز مانده تا...

                               عید است.نزدیک عید است.

شیرینی و آجیل و شکلات از دست بچه ها پریده اند بالای کابینت ها.

و قرآن با دستمالی تمییر شده و بوسه ای به خود دیده و دارد برکت تقس می کند به پولهای لابه لای ورقهایش.

پیرها خوشحال و سرمست؛ میانسالها درگیر کار و بار و بچه ها در حال تهیه ی لیست چه کسی چقدر عیدی میدهدشان!

                       عید است..نزدیک عید است... .

دلها شاد و لبها خندان.

اما حیف,

من خانه ای ندارم برای تکاندن.

همه ی خانه ام دو پتوست و همه ی پنجره ام یک سوراخ.میهمانانم سه دیوار و یک در.

و من از خطهای روی دیوار فهمیدم که بیرون از این زندان

عید است...نزدیک عید است...

/ 10 نظر / 14 بازدید
عین القضات

گفتم : "این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟ ..." گفت : " صبری تا کران روزگاران بایدش تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست گر نسیم و بوسه های نرم باران بایدش گفتم : " آن قربانیان پار آن گل های سرخ ؟ ... " گفت : " - آری ..." ناگهانش گریه آرامش ربود وز پی خاموشی طوفانی اش گفت : اگر در سوک شان ابر می خواهد گریست هفت دریای جهان یک قطره باران بایدش گفتمش : " خالی ست شهر از عاشقان وینجا نماند مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش " گفت : " - چون روح بهاران آید از اقصای شهر مردها جوشد ز خاک آن سان که باران از گیاه وانچه می باید کنون صبر مردان و دل امّیدواران بایدش . " همین

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب، که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند. بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت، که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد؛ پیام روشن باران، زبام نیلی شب، که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد. ز خشک سال چه ترسی! - که سد بسی بستند: نه در برابر آب، که در برابر نور و در برابر آواز و در برابر شور … در این زمانه عسرت، به شاعران زمان برگ رخصتی دادند که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله سرودها بسرایند ژرف تر از خواب زلال تر از آب. تو خامشی، که بخواند؟ تو می‌روی، که بماند؟ که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟ از این گریوه به دور، در آن کرانه ببین: بهار آمده، از سیم خاردار گذشته. حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست! هزار آینه جاریست هزار آینه اینک به همسرایی قلب تو می‌تپد با شوق زمین تهی است ز رندان؛ همین تویی تنها! که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی. بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخو

شادی شادی هزار شادی، شادی! بر کاغذ کاهی کویر اینک از جوهر سبز نقطه آبادی . . . همین

بد نیست گاه گداری آدم ها به خانه های قدیمی شان سرکی بکشند . پنجره های خاک گرفته را باز کنند . بگذارند هوایی تازه به داخل اتاق ها بوزد . بگذارند در و دیوارهای قدیمی رنگ خورشید را به خود ببینند و .... بد نیست گاه گداری به این خانه سری بزنید . خانه ای که هنوز نفس می کشد . همین

ای کاش درخت بودم زبانم زبان سکوت بود تا سکوت تو را می فهمیدم .... همین

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست ....

سلام و تمام لحظاتت عیدی باد.

آخرین روزهای شهریور .....

پاییز شد

http://www.hawzah.net/FA/magart.html?MagazineID=0&MagazineNumberID=5026&MagazineArticleID=44280